خواب کسی را می بینم. همینطور که دارم خواب می بینم، فکر می کنم بیدار که شدم برایش نامه می نویسم و توی سیمها می اندازم. بیدار که می شوم، یادم می افتد که هنوز سی صد تا نامه قبلی را جواب نداده، یا آخرین بار رسمی بوده، دور بوده… دلتنگی ام قلنبه می شود و یک گوشه غلت می خورد و گم می شود. این طوری است که هی هوس می کنم یک مسافرت برگردم و همه را بی بهانه ببینم… شاید یک کم بکشمشان و نزدیک شوند تا دفعه بعدی… اما هی این سفارت غارت می شود… آن دانشجو را خفت می کنند… آن سایت هک می شود… بی خیال می شوم و باز خواب می بینم…