نوامبر 12, 2011 at 1:14 ق.ظ. (دسته‌بندی نشده)

از آدم ها دور افتاده ام. کسانی را اینجا می شناسم و گاهی تفریحات سطحی ای داریم. رستوران، مهمانی، حرف های بی سر و ته… خواب های خنده دار می بینم… خشم ها و سر در گمی ها… به بطالت می گذرد. به نارضایتی.. خمودی… مقاله می نویسم و کد می زنم و زندگی ام شده این… بی تجسم… می دانم آنجا بدتر است… می دانم آنجا باید غصه همه کمبودها و توحش را بخورم.. اینجا به جایش از زندگی پرت افتاده ام… روزهایم می گذرند و انگار من زندگی نمی کنمشان… شاید هم بی درد به من نمی چسبد… به حساب نمی آید…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.