از آدم ها دور افتاده ام. کسانی را اینجا می شناسم و گاهی تفریحات سطحی ای داریم. رستوران، مهمانی، حرف های بی سر و ته… خواب های خنده دار می بینم… خشم ها و سر در گمی ها… به بطالت می گذرد. به نارضایتی.. خمودی… مقاله می نویسم و کد می زنم و زندگی ام شده این… بی تجسم… می دانم آنجا بدتر است… می دانم آنجا باید غصه همه کمبودها و توحش را بخورم.. اینجا به جایش از زندگی پرت افتاده ام… روزهایم می گذرند و انگار من زندگی نمی کنمشان… شاید هم بی درد به من نمی چسبد… به حساب نمی آید…