اکتبر 7, 2011 at 11:08 ب.ظ. (دسته‌بندی نشده)

چقدر احمقانه است. رد می شوی و آدمها را می بینی و خشکت می زند. نه اینکه فرقی داری، اینکه این همه جزئیات محقر آزارت داده اند. دوست پسر سادیکی که با دوستانش هم آوا شده بود در تمسخرت و فحش و ناسزا… بعد از چند وقت در خیابان ببیندت و احساس دوستی و همدلی کند. دردناک تر از همه اینکه خودشان را حساس و متفاوت می دانند.وقت برد تا بفهمی عمق تهی شان را…

به گذشته نگاه می کردم. به تیرگی و سختی… کار درست را آنی می کرد که بریده بود و درگیر هیچکس نمی شد. بزدلانه و هیچ آسیب ندید. گاهی چقدر افسوس می ماند، چقدر خشم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.