چقدر احمقانه است. رد می شوی و آدمها را می بینی و خشکت می زند. نه اینکه فرقی داری، اینکه این همه جزئیات محقر آزارت داده اند. دوست پسر سادیکی که با دوستانش هم آوا شده بود در تمسخرت و فحش و ناسزا… بعد از چند وقت در خیابان ببیندت و احساس دوستی و همدلی کند. دردناک تر از همه اینکه خودشان را حساس و متفاوت می دانند.وقت برد تا بفهمی عمق تهی شان را…
به گذشته نگاه می کردم. به تیرگی و سختی… کار درست را آنی می کرد که بریده بود و درگیر هیچکس نمی شد. بزدلانه و هیچ آسیب ندید. گاهی چقدر افسوس می ماند، چقدر خشم…