بعضی وقت ها… یک موقع هایی منفجر می شود… یعنی اگر صدسال هم همین طور بگذرد همه چیز در همان گریه های شبانه سر و ته اش هم می آید… اما بعضی وقت ها… یعنی وقتی گرفته ای… خوب دیگر نمی شود که… یعنی یک جایی خوب منفجر می شود… بعد همه یک طوری نگاهت می کنند که خوبی؟ …یعنی این که همه عمرت… صبح تا شب خوبی، برایشان کافی نیست… یعنی هر طور که باشی… کافی نیست… سالی یک بار حق نداری منفجر بشوی… چه حقی؟ مفتضحانه است… همه نگاهت می کنند… انگار آن وقت هایی که همه چیز را قورت می دهی و هی روی هم تلنبار می شود مجرم نیستی… همان یک لحظه که منفجر می شوی گناهکاری… تازه این طور هم نیست که موقع انفجار بپاشی روی در و دیوار، ها… فقط دلت بیشتر می گیرد و می روی توی خودت… وای به آن لحظه ای که سرت را تکیه بدهی به جایی… دیگر واویلا… چقدر ناشایسته… حتی قطره ای هم اشکت دیده نمی شود ها… فقط همین که رنگت پریده و دلت نمی خواهد آن لبخند مزخرف بی معنی را بکشی از این ور تا آن ور… نه که نخواهی ها… نمی شود… بعد هی رد می شوند و می گویند حالش خوب نیست… همان بهتر است که توی خودت منفجر بشوی… یا اینکه یک گوشه ای گیر بیاوری و وقتی هیچ کس رویش این طرف نیست… آینه هم حواسش به بیرون پنجره است… هیچ توقعی نباید داشت از بین مردمان بودن… هیچ راهی ندارد… نزدیکترین کست هم… همه کس… همان باید همه بخزند در خلوت غارهایشان و همان جا تنهایی منفجر شوند… چقدر معده آدم آشوب می شود…
این باغ در جغرافیای عجیبی قرار دارد. فصل ها به سرعت می آیند و می روند. تنها هم دوفصل از سر این باغ می گذرند. فصل های پر نور و رنگی، پر از نسیم های ملایم و بازیگوش، و فصل های کبود، راکد و بی صدا. اینکه هر کدام چقدر می مانند بستگی غریبی به برنامه پرواز هواپیماها دارد. اما معادله پیچیده ایست برای ذهن ساده این باغ. تنها از بوی خاک می فهمد که آمدن کدام فصل نزدیک است. تنها از بی رمق شدن نسیم ها بر تن تک و توک درختانش است که خودش را جمع می کند درون خاک و شروع می کند به انتظار کشیدن. نمی داند واقعا فصل های رنگی خیلی کوتاه ترند یا انقدر از قلقلک های نسیم بی خود می شود که زمان را فراموش می کند.
ابرها هر روز بیشتر در هم فرو می روند. باغ کم کم به زیر خاک می خزد. مقاومت بیهوده است؛ تنها موجب یخ زدگی بیشتر می شود…
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنيا می آيند
تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان
.
.
.
منوچهر احترامی
ک. سرش را در دستانش گرفت و به فنجان روی میز خیره شد. درست وقتی به صرافتش افتاده بود که همه چیز چقدر خوب پیش می رود، تلفن زنگ خورد و رویایش را نقش بر آب کرد. گوشی را که گذاشت نشست پشت میز و به این فکر افتاد مگر چند ساعت خواب بوده است، که همه چیز دنیا یکهو اینطور چپه شده. انگار دیروز روی یک سیاره دیگر اتفاق افتاده بود.
بیرون پنجره کوچک اتاقش، ابرها بیشتر در هم فرو رفتند و هوا همان خاکستری معروف دلگیر شد؛ بدون بوی نم باران.
در فضای سورئال بیرون پرنده ای طاق باز از جلوی پنجره رد شد…
…
پنبه های طبی را که می گذارم توی گوش هایم، تازه سمفونی ارواح شروع می شود.
.
.
. آدم ها این طرف و آن طرف می دوند؛ دود بلند است و صدای جیغ و فریاد می آید. من روی آسفالت دراز کشیده ام و خواب می بینم. پیرمرد خمیازه می کشد.
.
دلم می خواهد آن طور بدوم که ریه هایم شروع کنند به تیر کشیدن و نفسم بالا نیاید.
دلم ماه می خواهد که زوزه هایم را بکشم.
می گوید آدم باهوشی ست، اما رفتارش اصلا دوستانه نیست.
آن دیگری تایید می کند.
یک کس دیگر می شنود. فکر می کند آره اصلا رفتارش دوستانه نیست.
فردا همه رفتارشان با او غیر دوستانه است.
او فکر می کند علاوه بر اینکه دوست ندارد اینجا باشد، علاوه بر اینکه نفس هایش به سختی می آیند و می روند، رفتار همه هم خصومت بار است. نفس کشیدنش سخت تر می شود.
تو فکر می کنی توی خودش است و مشکلات شخصی دارد. یک روز می گوید همه چقدر خشن هستند. تو فکر می کنی همه پیش داوری کرده اند.
فکر می کنی اگر مهمانی بگیری و همه را دعوت کنی سرد خواهند بود و خوش نمی گذرد.
پنهانی با او دوستی.
همه چیزهای پنهانی یک روزی رو می شوند…
آدمک سیاه قلم من. بله زندگی همین است. همین یخ های روی شیشه ماشین است که زور می زنی بکنی شان و پرت می شوند روی دامنت. همین طور در همان تاریکی یخ روی شیشه را می سایی و چراغ های ماشینت به زودی خاموش می شوند. می دانم غمگین نیستی و هیچ احساس تنهایی نمی کنی. ولی نمی دانم چرا دلم خیلی می گیرد و می خواهم یک سیاه قلم دیگر این طرفها پیدایش بشود. اما تاریک است و در این سرما هیچ کس به فکر یک مسافر با شیشه های یخ زده اش نیست. متاسفانه از من کاری برنمی آید. محض احتیاط دود سیگارم را می فرستم طرفت، اگر فکر می کنی شاید..
گیرم که خانه خراب باشد و برفی؛ که پاک شوی از دفترم؛ معلوم است عجله داری…
دخترک روس انقدر خانه را سرد می کند که غذا ظرف چند دقیقه می ماسد. من در لانه خودم اما پناه می گیرم و به مه بیرون زل می زنم. چقدر این آسمان تاریک مرموز به نظر می رسد و من چقدر احساس خرس های خواب آلود را دارم. چقدر دیدن آفتاب از پشت وبکم تو چیز عجیبی است و چقدر مربوط به یک سیاره دیگر به نظر می رسد. چقدر تازگی ها سردردهای خماری سیگار زود سر می رسند تا حالم را بگیرند. یک ربع هم نگذشته.
.
.
.
چقدر آدمها تاب می خورند و همه زندگیشان تصادفی است. چقدر دلم را به تصادف فردا خوش کرده ام. کاش بشود…
پ.ن: باورم نمی شود. شد … به قول شاعر نمی دانم چطور در پوست خودم جا بشوم.