کودک مربع مستطیل راه راهش را روی کالسکه گذاشته و می برد. باران روی رد چراغ ها لبخند زنان… دست به دست هم داده اند تا احساس آزادی کنی در حد سقوط… ته دلم خالی می شود از خوشی… انگار دردهای دنیا نشسته اند تا مچم را بگیرند که چرا دلم خالی ست و این خلوص چرا انقدر اضطزاب زاست…
خواب کسی را می بینم. همینطور که دارم خواب می بینم، فکر می کنم بیدار که شدم برایش نامه می نویسم و توی سیمها می اندازم. بیدار که می شوم، یادم می افتد که هنوز سی صد تا نامه قبلی را جواب نداده، یا آخرین بار رسمی بوده، دور بوده… دلتنگی ام قلنبه می شود و یک گوشه غلت می خورد و گم می شود. این طوری است که هی هوس می کنم یک مسافرت برگردم و همه را بی بهانه ببینم… شاید یک کم بکشمشان و نزدیک شوند تا دفعه بعدی… اما هی این سفارت غارت می شود… آن دانشجو را خفت می کنند… آن سایت هک می شود… بی خیال می شوم و باز خواب می بینم…
از آدم ها دور افتاده ام. کسانی را اینجا می شناسم و گاهی تفریحات سطحی ای داریم. رستوران، مهمانی، حرف های بی سر و ته… خواب های خنده دار می بینم… خشم ها و سر در گمی ها… به بطالت می گذرد. به نارضایتی.. خمودی… مقاله می نویسم و کد می زنم و زندگی ام شده این… بی تجسم… می دانم آنجا بدتر است… می دانم آنجا باید غصه همه کمبودها و توحش را بخورم.. اینجا به جایش از زندگی پرت افتاده ام… روزهایم می گذرند و انگار من زندگی نمی کنمشان… شاید هم بی درد به من نمی چسبد… به حساب نمی آید…
سنگی است زیر آب
در گود شب گرفته دریای نیلگون
تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
او با سکوت خویش
از یاد رفتهای ست در آن دخمه سیاه
هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود
بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
در گود آن کبود
سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ
زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت
دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت…
.
.
.
ه.ا.سایه
چقدر احمقانه است. رد می شوی و آدمها را می بینی و خشکت می زند. نه اینکه فرقی داری، اینکه این همه جزئیات محقر آزارت داده اند. دوست پسر سادیکی که با دوستانش هم آوا شده بود در تمسخرت و فحش و ناسزا… بعد از چند وقت در خیابان ببیندت و احساس دوستی و همدلی کند. دردناک تر از همه اینکه خودشان را حساس و متفاوت می دانند.وقت برد تا بفهمی عمق تهی شان را…
به گذشته نگاه می کردم. به تیرگی و سختی… کار درست را آنی می کرد که بریده بود و درگیر هیچکس نمی شد. بزدلانه و هیچ آسیب ندید. گاهی چقدر افسوس می ماند، چقدر خشم…
ساعت 2 است. برای او، ،آنها تمام شده است. چه گذشته، چگونه گذشته که دوده را کنار زده و حقیقت خون چکان تمامشان کرده . به افتخار تمام شدن، به افتخار ندیدن، نکشیدن… چیزی برای به یاد سپردن نیست. یاد واژه غریبی ست. تنیده ام در این واژگان جدا و فرسنگ ها دور … جدا شدنی نیست.
ساعت تمام شده است.
صفحه فیسبوک را باز کردم. شبیه قبرستان شده. دانه دانه عکس های آدمها در قاب و زیرش داستان مرگشان. این همه… باور نمی شود کرد. یعنی تمام افتخارات تاریخ، انقلاب های عظیم، حرکت های مردمی، یعنی این همه کثافت و مرگ و ویرانی همیشه بوده؟آن وقت در کتاب های تاریخ از پیروزی های باشکوه می نویسند.. حتما تک تک خواهر ها، پدرها، همه در دل فحش داه اند و نفرت داشته اند که اینطور آدم هایشان حرام شده اند تا کسانی به انقلابشان افتخار کنند… آدم های ما چه؟ که انقلابشان چنین افتضاحی از آب در آمد… یعنی فرانسه هم اینطور بوده؟ با آن همه انقلاب و کشت و کشتار؟ به چه چیز افتخار می کنند؟
حالم یک طوری می شود. از این همه تعفن. از کثافت آدم بودن. کاش یک چیز دیگر یک جای دیگر بودم. این همه صورت، این همه لبخند، دلم می خواهد دانه دانه حکومتیان را آتش بزنم، تکه تک کنم، که آسایش برگردد برای آن مردمان. توانایی جنایت را دارم. توانایی جویدن خرخره هایشان را تا دیگر نفس گندیده شان روح انسانها را آزار ندهد..
باز و بسته کردن کتاب
و بالا آورد. نگاه ها ثابت و نگران شد. همه منتظر بودند. کسی چیزی می خواهد؟ کسی جا بجا شد. انگار یک قلپ چسب خورده باشد، دهانش از هم باز نمی شد. چشم هایش را بست و فواصل به سرش هجوم آوردند. سنگینی نگاهها … صدایش را بلند کرد طوری که همه بشنوند. – باجه را خالی کن. نگاه ها به سمت