یک تابلوی بزرگ هست روبرویم که وقتی کار می کنم برای وقت تلف کردن ایده آل است. با این حال از این تابلو چیزهایی هم یاد گرفته ام؛ مثلا این که صبح های زود فقط آدم های عجیب در تابلو ظاهر می شوند.برای همین افسرده شده ام از وقتی که شب ها دیگر خوابم نمی برد و صبح ها بیدارم.
.
.
.
سخت می تواند باور کند کدام یک زندگی واقعی اش است . آن که درش زن و بچه دارد، بچه ها همیشه عر می زنند ، همیشه دیر سر کار می رسد و روی سر آستین هایش همیشه از مربای چکیده روی سفره چسبناک است؛ – یا آنکه درش نورها می رقصند، در هوا شناور است و گاهی احساس سقوط دارد، صداها محو و دورند و همه چیز سفید خنثی است، هیچ دردی نیست و تا ابد ادامه دارد.
تصمیم گیری برایش کار مشکلی است، هر کس چیزی می گوید. حقیقت را اما اگر بخواهید، دومی است. البته چنانچه بخواهید.
.
.
لینک ندارم اما یادم افتاد کتاب ” تو خودت را دوست نداری” از ناتالی ساروت اصلا به مزخرفی اسمش نیست ، با تقریب خوبی تمام حدس ها هم اشتباه است. درواقع واقعا کتاب خوبی است.
.
.
آه کتاب های مغموم
توضیحی بر کتاب زندگی شهری بارتلمی. در ایران چاپ شده. اما از همه بهتر کتاب “سفید برفی” شه. به نظرم اون فوق العاده ست. اونم چاپ شده.کلا برای غربتی هایی مثل من این مفهوم آن لاین تنها نردبان طنابی ممکن است.
شاید بی ربط نباشد اگر بگوییم می شود ردپای گذر از مرحله ی سوم عقده ی اودیپ را در این داستان دید. بنابر این استدلال نویسنده می تواند تنها روان نژند باشد. البته با نگاه لکانی.
از همه کتاب های رضا قاسمی خوشم نمی آید. با این حال خواندنشان بد نیست. یعنی کلا خواندن بد نیست. برای پیدا کردن بقیه کتابها به لینک قفسه مراجعه شود لطفا.
.
هر بار که جواب تلفن را می دهم، هر بار که سوالی می پرسم و یک جواب پرت می گیرم، احساس می کنم چقدر خوشبختم. هیچ تکراری نمی شود .
.
.
این روزها تمام زندگی من…
error=0;
imxyz_knn=zeros(m,n,3);
tempim=zeros(n,3);
tempv=zeros(3,3);
for i=1:m
for j=1:n
tempim(j,:)=im_dvcdep(i,j,:);
tempv(:,:)=v(i,j,:,:);
imxyz_knn(i,j,:)=tempim(j,:)*tempv;
error=error+sqrt((imxyz_knn(i,j,:)-imgxyz_real(i,j,:)).^2);
end
end
error=sum(error);
error
.
.
قایق کوچک نجات
به زودی به قعر آب فرو خواهد رفت
غریق های بی شماری
حریصانه بدان آویخته اند
.
.
.
.
برتولت برشت
اتاق انقدر گرم است که گیاه سوزنی وسط زمستان جوانه زده و دارد سبز می شود. دورم پر از سیم است. توی کمدم یک بطری هست که اگر درش را باز کنم دق خواهم کرد. هیچ سطحی هیچ نوری را منعکس نمی کند. دلم می خواهد از کاظم تینا داستانی بخوانم.
بد شرایطی ست نه؟ خودم فکر می کنم اما ممکن است خیلی بدتر شود. این روزها اگر نت های ظریف نه، امیدی هست. همه چیز به ضخامت عینک مردهای سفیدپوش بستگی دارد و به تاس منی که هرگز جفت شش نیاورده ام.
یکجور غبار است روی همه چیز که رنگ ها کدر شده اند. اینطور می گویم چون زیاد قرنیه ام را این روزها سابیده ام.
گاهی وقتا ممکن است این نیز نگذرد. آن وقت چه …